ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1651

سفرنامه شاردن ( فارسى )

ولايات و شهرهاى هندوستان سفر كرده بود و مىدانست محتمل است بر اثر وقوع چنين پيشامدها قتل و غارت و سوانح ديگر روى دهد سخت نگران گرديد ، و به هلنديان دستور داد مدتى از بازرگانى دست بكشند و در خانه‌هاى خود را به روى ناآشنايان ببندند . ولى بر اثر درايت و كفايت هيأت دولت و تمكين و فرمانبردارى مردم پايتخت هيچ ناآرامى و عدم امنيت به وجود نيامد ، و پس از اين‌كه كاركنان كمپانى سفير و نماينده‌شان را از امنيت و نظم بر دوام اصفهان و سراسر كشور آگاه كردند وى اجازه داد كه هلنديان در تجارتخانه و خانه‌هاى خويش را بگشايند . اين مهتر كاپوسنها ، قدسى مآب را فائل دومان ناميده مىشد . آن‌گاه شاه نو به همان تالار كه تاجگذارى كرده بود بازگشت . بارعام داد و اجازه فرمود تمام بزرگانى كه در اصفهان بودند براى عرض تهنيت پادشاهى وى حضور يابند . همه آمدند و به شرف پاى بوسى نايل شدند . اين مراسم تا ساعت ده صبح دوام يافت . پس آن‌گاه شاه به عزم گردش بر اسب سوار و از باغ عمارت بيرون شد . و اين نخستين بار بود كه از گاه تولدش تا به آن روز از حرمسرا بيرون آمده بود . شاه با آهستگى و وقار دور عمارت به گردش پرداخت . بنا به رسم پادشاهان ايران معدودى از بزرگان وى را مشايعت مىكردند . او در جلو مىرفت و قريب بيست قدم دنبال‌تر همراهانش حركت مىكردند ، اما دوازده نفر غلام پياده در دو طرف اسبش مىرفتند تا مردم وى را به دلخواه خويش ببينند . در اين روز اعليحضرت قباى سيمين بفت ضخيمى كه گلهاى ريز بنفش رنگ داشت و بنا به رسم چركسها دوخته شده بود ، و جلو آن تا روى شكم يك رشته مرواريد ، و در هر طرف شش دانه الماس نصب شده بود بر تن داشت . روى اين قبا يك كليچه زربفت بىآستين با آستر پوست خز پوشيده بود . در طرف راستش خنجرى كه غلاف و دسته‌اش به زمردى درشت و انواع گوهرهاى گرانبها آراسته بود ، آويخته بود ، و شمشيرش نيز بدين گونه گوهرنشان بود . دستارش به شيوهء ايرانيان از پارچهء بسيار لطيف و نرم ابريشم زرتار بود . جلو آن به جقه‌اى سرخ و مرصّع به ياقوت و الماس مزيّن بود ، و در اطراف آن رشته‌هايى از مرواريد گرانبها بند شده بود . مردم از هر طرف به ديدن پادشاه تازهء خود مىشتافتند ، و او كه به عمر خويش چنين انبوه جمعيت را نديده بود ، و پيوسته در مكانى آرام و بىصدا و دور از مردم به سر برده بود مانند دقايق تاجگذارى مبهوت و سرگشته مانده بود ، و چنين مىنمود كه